محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

616

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بياوردند و بهرام و منذر براى حضور مسابقه بر نشستند و اسبان از دو فرسنگى دويدن آغاز كرد و اسبى سرخموى پيش از همه بود . سپس ديگر اسبان كم به كم بيامد كه دو اسب از پى بود و سه اسب پراكنده بود و يكى نزديك آخر بود و منذر اسب سرخموى را به بهرام بنمود و گفت : « خدا آن را بر تو مبارك كند . » بهرام بفرمود تا اسب را بگيرند و به داشتن آن خرسند شد و منذر را سپاس گفت . و چنان شد كه روزى بهرام بر اسب سرخموى كه منذر به دو داده بود بر نشست و به شكار رفت و شبحى ديد و تير انداخت و آهنگ آن كرد و شيرى ديد كه بر خرى تاخته بود و پشت آن را به دهان گرفته بود كه به درد و بهرام تيرى به پشت شير انداخت كه از شكم وى و پشت خر در آمد و به زمين رسيد و يك سوم آن به زمين رفت و اين به حضور كسانى از عربان و نگهبانان بهرام و ديگران بود و بهرام بفرمود تا قصهء شير و خر را تصوير كنند . پس از آن بهرام به منذر گفت كه سر ديدار پدر دارد و سوى پدر رفت و يزدگرد بدخوى بود و به فرزند اعتنا نداشت و بهرام را به خادمان سپرد و بهرام به رنج بود و چنان شد كه برادر قيصر به نام ثياذوس با گروهى به تقاضاى صلح به دربار يزدگرد آمد و بهرام از او خواست تا با يزدگرد سخن كند كه اجازه دهد به سوى منذر باز گردد و سوى ديار عرب رفت و به تنعم و خوشى پرداخت . و چون يزدگرد بمرد بهرام غايب بود و گروهى از بزرگان و سران خاندانها همسخن شدند كه به سبب رفتار بد يزدگرد كسى از خاندان او را به پادشاهى بر ندارند . گفتند : « يزدگرد پسرى جز بهرام ندارد كه پادشاه تواند شد و بهرام هرگز ولايتى يا كارى نداشتند وى را بدان توان آزمود و حال وى را توان شناخت و رسوم عجم نياموخته و روش عربان دارد و خوى وى چون خوى آنهاست كه ميان عربان بزرگ شده است . »